لسان الملك سپهر

1252

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

ابو بكر را از اين سخن هول و هراس دامن خاطر بگرفت « 1 » و صناديد لشكر را طلب كرد و گفت : اين كافران به چند مرتبه از ما افزونند و سلاح جنگ ساخته و برداشته دارند و مسلمانان مدينه از ما بعيد افتاده‌اند ، طريق مراجعت برداشتن و كوچه سلامت را از دست نگذاشتن فتحى بزرگ است . گفتند : اى ابو بكر از خدا بينديش و از بىفرمانى پيغمبر بيم كن . اين چه انديشهء ناصواب است ؟ چستى كن و كار محاربت بساز . ابو بكر برآشفت و گفت : خاموش باشيد ، انّى اعلم ما لا تعلمون الشّاهد يرى ما لا يرى الغائب و لشكر را برداشته مراجعت كرد . چون حاضر مدينه شد و به حضرت رسول آمد ، پيغمبر فرمود : لم تفعل ما امرتك به و كنت لى و للّه عاصيا اى ابو بكر بدانچه حكم دادم ، بىفرمانى كردى و عصيان ورزيدى ؟ و بىتوانى برخاست و به مسجد آمد و بر منبر صعود داد و خداى را ثنا بگفت : ثمّ قال : يا معشر المسلمين انّى امرت ابا بكر ان يسير الى اهل وادى اليابس و ان يعرض عليهم الاسلام و يدعوهم الى اللّه ، فان اجابوا و الّا واقعهم فانّه سار اليهم و خرج منهم اليه مائتا رجل ، فاذا سمع كلامهم و ما استقبلوه به انتفخ صدره و دخله الرّعب منهم و ترك قولى و لم يطع امرى . فرمود : اى گروه مسلمانان ابو بكر را فرمان كردم كه مردم وادى يابس را به اسلام دعوت كند و اگر نپذيرند رزم دهد ، برفت و دويست ( 200 ) كس از آن مردم نزديك او شدند و او را بيم دادند ، از كلمات ايشان سخت بترسيد و ترك فرمان من گفت . آنگاه رسول خداى همان كلمات كه هنگام مأمور داشتن ابو بكر بفرمود در حق عمر اعادت داد و پسر خطّاب را خطاب كرد كه با همان لشكر شتاب كن و تقديم خدمت فرماى و مانند برادرت ابو بكر در حضرت اللّه و خدمت رسول دست‌فرسود عصيان مشو . « 2 » عمر سپاه بياراست و تا وادى يابس براند . هما دويست ( 200 ) كس كه بر ابو بكر درآمدند بر عمر در آمدند و همان سخن كه با ابو بكر گفتند با عمر گفتند . عمر را نيز رعبى عظيم بگرفت و لشكر چنان بترسيدند كه گفتى دلهاى ايشان پرواز خواهد

--> ( 1 ) . ابو بكر از گفتار آنها ترسان و بيمناك شد . ( 2 ) . دامن خود را به گناه آلوده مكن .